داستان های مثنوی به زبان عامیانه | داستان های مثنوی معنوی | حکایت های مثنوی و معنوی

داستان های مثنوی آخر کار | حکایت های مثنوی

یکی از داستان های زیبای مثنوی به نام آخر کار را در این بخش برای شما آورده ایم. شما می توانید داستان های مثنوی را هر روز در سایت ویکی گردی مطالعه کنید

داستان های مثنوی آخر کار | حکایت های مثنوی

داستان آخر کار! یکی از جالب ترین حکایت های مثنوی است. بهتر است هر روز تنها چند دقیقه از زمان خود را به قسمت حکایت های مثنوی سایت ویکی گردی اختصاص دهید. ما هر روز یک از جالب ترین و خنده دارترین حکایت های مثنوی را برای شما به انتشار می گذاریم و امیدواریم از خواندن آن ها نهایت لذت را ببرید.

حکایت آخر کار

مرد زرگری در دگان خود نشسته بود. پیرمردی وارد مغازه اش شد که دست هایش لرزش بسیاری داشت، پشتش خمیده و موهای سر و صورتش سفید شده بود. پیرمرد کیسه ای کوچک در دست داشت. به مرد زرگر گفت: «ترازویی به من بده!

می خواهم این خردههای طلا را با آن وزن کنم.»

مرد زرگر گفت: «پدر جان! من غربال ندارم!»

پیرمرد گفت: «مرا مسخره نکن! می گویم ترازو بده، نه غربال!»

مرد زرگر این بار گفت: «پدر جان، در دگان من جارو وجود ندارد!... بهتر است، به

جای دیگری بروی!...» پیرمرد این بار کمی عصبانی شد و گفت: «کی از تو جارو خواست؟... مـن تـرازو می خواهم، ترازو!... می خواهم این خرده های طلا را با آن وزن کنم، خودت را به کری نزن!»

من، ترازویی که می خواهـم بـده!

 

 

آیا این خبر مفید بود؟
بر اساس رای ۲ نفر از بازدیدکنندگان

آخرین اخبار

ارسال نظر